3 شب خیلی سخت
دختر قشنگم خیلی وقت بود که برات چیزی ننوشتم این روزها جز ناراحتی و دل شکستن روزهای خوشایندی نبود دل هممون به درد اومد 28 مهر ساعت 1.30 بامداد بود که رسول از درد معده از خواب بیدار شد و به خودش میپیچید با هم رفتیم دکتر دردش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و از دست من هم هیچ کاری ساخته نبود دکتر بهش سرم زد ویک سری آمپول ولی همچنان درد داشت و با التماس به من نگاه میکرد و میگفت چرا خوب نمیشم نگاههای رسول درد من رو بیشتر میکرد من تنها اشک میریختم وزیر لب فقط صلوات میفرستادم ساعت نزدیک به 3 بود من رفتم پیش دکتر وگفتم آقای دکتر شوهرم خوب نشد دردشم بیشتر شده دکتر گفت از دست من دیگه کاری ساخته نیست باید برین بیمارستان دکتر گفت ال...




