رَسپینا ی عزیزمرَسپینا ی عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره
رَسا ی عزیزمرَسا ی عزیزم، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

حقیقتی شیرین

واکسن 2 ماهگی

دختر مهربونم سلام الان که داری این و میخونی نمیدونم چند سالته شاید دوم یا سوم دبستان باشی میخوام از روز واکسنت که امروز بود برات بگم که من و خیلی خوشحال کردی که گریه نکردی از روز قبلش خیلی نگرانت بودم حتی صبح که از خواب بیدار شدی و داشتم بهت شیر میدادم نا خوداگاه اشک تو چشمام جمع شد اخه خیلی امروز مظلوم بودی دلم نمیخواست ببرمت که واکسن بزنی ولی از یه طرفی هم جزعی از واجبات و سلامتیت بود دختر نازم کم کم حاضرت کردم وتو خونه بهت 10 قطره استامیوفن دادم که خیلی هم تلخ بود وبا اکراه خوردی وبا سلام و صلوات راهی شدیم وقتی رسیدیم بهداشت اونجا برات پرونده تشکیل دادیم تو مثل همیشه تو بغل بابایی خواب بودی که خانم بهداشت گفت بخوابونمت رو تخت و...
9 بهمن 1391

دوباره عکس

  من شیر میخوام مامان کجا رفتی یعنی مامان بابام کجا رفتن من و تنها گذاشتن   ...
2 بهمن 1391

یادگاری

53 روز گذشت بهترین یادگاریهایی که واقعا یادگاری میمونه دختر نازم تو بهترین هدیه ای بودی که خدا به ما داد عاشقانه دوستت داریم فرشته ی آسمونی یادگاریها در ادامه مطلب 14 فروردین 91 اولین عکست در 20 هفتگی     نامه بیمارستان   اینجا هم قدت رو اشتباه زدن 51 بودی     6روزگی نافت افتاد  لباس بیمارستانت ...
2 بهمن 1391

خاطرات رسپینا

  شروع تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کرم و فعلا برای مسکن رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه !!!!!!!!!   اظهار وجود هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد. زندان گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!! ...
24 دی 1391

تولد مامان مریم

پنجشنبه 21 دی ماه روز تولد من صبح که شد من یکم بهت شیر دادم جاتو عوض کردم و لباس تنت کردم که بریم دکتر اولین بار بود که بدون بابایی میخواستم ببرمت دکتر زنگ زدم آژانس اومد و رفتیم خوشبختانه کل مسیر رو خواب بودی حتی تو مطب هم بیدار نشدی اون روزشما 42 روزت بود عزیزم که قد و وزنت هم 57 و 4100 بود که دکترت خیلی راضی بود بعد از مطب چون شما دختر خوبی بودی و اصلا گریه نکردی منم تصمیم گرفتم برم آرایشگاه که برای روز تودلم خوشگل کنم وقتی رسیدم آرایشگاه بچها خیلی خوشحال شدن که من شما رو هم برده بودم چون اون موقع که تو شکمم بودی هم اونجا میرفتم وهمشون بهم میگفتن وقتی که دنیا اومدی باید ببرمت پیششون خلاصه خیلی ناز بودی اون روز که اصلا بیدار نشدی من...
23 دی 1391

دختر 1 ماهه ی ما

رسپینای گلم دیروز 1 ماه شدی 1 ماهه که من مادر شدم مثل یه چشم به هم زدن گذشت عزیزم خدایا شکرت تو این 1 ماه خیلی زندگیمون شیرین تر شده وجود تو زندگی ما رو پر نور و زیباتر کرده ما عاشق تو هستیم هر روز هر لحظه علاقمون بهت بیشتر میشه دختر گلم تو این 1 ماه ما خیلی به هم وابسته شدیم طوری که من دلم نمیاد پشتم و بکنم بهت و بخوابم تا صبح به یه پهلو روبروی تو میخوابم تو هم به من عادت کردی دیگه داری من و کم کم میشناسی اون روزای اول وقتی خیلی گریه میکری و هیچ جوره ساکت نمیشدی حتی تو بغل من غم عالم می اومد سراغم همش به خودم میگفتم دخترم من و دوست نداره  من و نمیشناسه ولی الان تا گریه میکنی و من بغلت میکنم سریع ساکت میشی منم عشق میکنم ا...
10 دی 1391