رَسپینا ی عزیزمرَسپینا ی عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
رَسا ی عزیزمرَسا ی عزیزم، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

حقیقتی شیرین

هفت سین رسپینا

1 سال گذشت     وقتی میگم 1 سال گذشت هم خوشحال میشم هم ناراحت خوشحالیم بخاطر     اینه که میخوام با انرژی پا به سال جدید بذارم و یک سری تغییر و تحول به     زندگیم بدم و ناراحتیم هم بخاطر اینه که یاد آخرین روز بارداریم میفتم     ونمی خوام از خوشیام دل بکنم سال 91سال خوبی بود با وجود تو نازنینم از     روزی که فهمیدم باردارم تا اون لحظه ی که بدنیا اومدی چه دورانی بود تو     بهترین عیدی سال 91 من و بابا بودی که تو وجودم بودی وبهترین عیدی سال      92 هستی که تو بغلمی      نازنینم پا...
10 فروردين 1392

اولین مسافرت رسپینا

کوچول موچولو سلاااااااام   کوچولوی من ما 18 اسفند 91 ساعت 10 صبح با هواپیما رفتیم مشهد خیلی بهون خوش گذشت  خیلی خوشحالم  که اولین مسافرتت به مشهد بود چون من برای سلا متی شما وقتی تو شکمم بودی نظر کرده بودم خیلی خوب شد که 3 نفری رفتیم زیارت 3 روز مشهد بودیم هوا هم سرد بود کلی برف اومده بود   عزیزم من کلی سرچ کرده بودم که با نی نی تو هواپیما باید چی کار کنم که همه نظرشون این بود که نی نی ها باید می می بخورن که گوش درد نگیرن و خدا رو شکر شما تا آخر در حال می می خوردن بودی و اذیت نشدی ولی متاسفانه برگشتنه بر خلاف رفتنمون بود تو کل پرواز رو به تهران فقط جیغ میزدی و من و ملتمس...
10 فروردين 1392

90 روز با رسپینا

صدایت با به دنیا آمدنت پرمعناترین ترانه زندگیمان شد،   و صدای تپش قلب تو زیباترین ملودی روحمان ،     وجودم   بودنت تنها دلیل بودنمان است، نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنمان و      وجودت ... تنها دلیل زنده ماندنمان    دختر زیبایم،   وجود ما به وجود تو نازنینم بسته است،   به جای شمع غمهایت را به آتش میکشیم،   به یمن شادی ات هزاران ستاره در دلمان روشن میشود،     تنها برای تو و فقط و فقط تنها برای تو     که اولین و آخرین حکایت بی انتهای زندگیمان هستی نفس می کشیم و تمام...
9 اسفند 1391

زندگی با دخترم

دختر شیرینم الان 83 روز که ما با هم زندگی میکنیم و من عاشقتم تو زندگی ما رو خیلی شیرین کردی با این که همیشه و هر لحظه در کنار همیم ولی من همیشه تشنه ی توام وقتی میخوابی دلم برات تنگ میشه برای خنده هات و گریه هات تنگ میشه چقدر خوبه که تو رو دارم من واقعا عاشق توام     خیلی وقته که چیزی برات ننوشتم و حرف برای گفتن بسیار   اندر احوالات رسپینا اول از همه بگم که من خیلی وقته که دیگه بهت پستونک نمیدم وتو هم خدارو شکر نق نق نکردی     همون طوری که قبلا برات گفته بودم تو عاشق آبی و همچنان هستی ولی در آستانه 3 ماهگیت چند باری تو حموم گریه کردی ولی من نفهمیدم چرا؟؟؟ ک...
3 اسفند 1391

به نام اسم مقدس مادر

کوچک من، من با تمام وجودم مادر شده ام و بافت های بدنم به میزبانی نفس های تو  امده اند ...     جان گرفته ام به جان تو  و چه اهمیتی دارد اگر جانم فدای نفس های تو شود که اینها همه برای توست دلیل بزرگ زندگی من .........     نگاه کن : خدا را  که عاشقانه به من درس عاشقی میدهد..لبخند میزند ..دنیا را زیبا میکند ...سکوت میکند ..مهربان میماند و  وجودمان  را غرق شادی میکند      پدر مهربانت  که این روزها اغوش اش امن ترین جای دنیاست ... میدانم زیر لمس دستانش بزرگ خواهی شد و من بار دیگر به او افتخار خواهم کرد     زندگی را که...
18 بهمن 1391

نامه ی من و بابا برای رسپینا

  فرزند عزیزم: روزی که تو ما را در دوران پیری ببینی، سعی کن صبور باشی و ما را درک کنی.... اگر ما در هنگام خوردن غذا خود را کثیف می کنیم، اگر نمیتوانیم خودمان لباسهایمان را بپوشیم، صبور باش. و زمانی را به خاطر بیاور که ما ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد به تو کردیم. اگر در هنگام صحبت باتو،مطلبی را هزار بار تکرار می کنیم، حرفمان را قطع نکن و به ما گوش بده. هنگامی که تو خردسال بودی، ما یک داستان را هزار بار برای تو می خواندیم تا تو به خواب بروی. هنگامی که مایل به حمام رفتن نیستیم، مارا خجالت نده و به ما غر نزن. زمانی را به خاطر بیاور که ما برای به حمام بردن تو به هزار کلک و ترفند متوس...
18 بهمن 1391

مادر که باشی ....

    مادر که باشی گاهی انقدر نخوابیدی که چشمانت هنگام شیر خوردن نوزادت روی  هم میرود و ناگاه چشم باز میکنی و میبینی فقط چند ثانیه ای گذشته و تو باز هم  از ترس خفه نشدن کودکت از خواب پریده ای... مادر که باشی گاهی آنقدر نرم میشوی که وقتی نیمه شب برای چندمین شب که  کودکت  از خواب برمیخیزد و با چشمان بسته و خواب آلوده گریه که نه جیغ و  ناله میزند.کمی صبر میکی اما به ناگاه می شکنی و میباری پا به پای کودکت... مادر که باشی گاهی پاهایت برایت حکم دست هایت را دارند وقتی کودک گریانت در آغوش توست و لحظه ی نمیتوانی از او دست بکشی و کاری انجام بدهی  ...
16 بهمن 1391